تبلیغات
هرچه میخواهد دل تنگت بگو - مطالب ابر امام حسین



لحظات آخر بود در قتلگاه
صدا می زد :

آب...

گمان کردند تشنه ی  آب است حسین
کاش می فهمیدند
دنبال بهانه ای بود برای شفاعتشان....



دسته بندی : اشعار ناب , 
برچسب ها : امام حسین ,  عاشورا ,  عطش ,  قیام عاشورا ,  فلسفه عاشورا , 


صداے بانگ جرس، ڪاروان مهیّا شد
دل تمام عوالم گرفٺ وغوغا شد

حسین فاطمہ راهے #ڪربلا شده و…
دو چشمِ زینب ڪبرے، شبیہ دریا شد

یااباعبدالله
ڪوفہ_میا_حسیـن_جان



دسته بندی : اشعار ناب , 
برچسب ها : امام حسین ,  شعر ناب ,  اشعار ناب ,  عاشورا ,  قافله کربلا , 



حجة الاسلام جناب آقای شیخ احمد صادقی اردستانی، از نویسندگان مشهور حوزه‏ی علمیه قم، نقل کردند:

سال 1344 شمسی قمری بود و از سن من حدود بیست سال می‏گذشت. از مسافرت تبلیغی ماه مبارک رمضان که در «مارم» (از نواحی «فین بندرعباس») انجام شده بود بر می‏گشتم. آن زمان من از مسیر «لار» به بندرعباس رفته بودم و اینک از همان مسیر می‏خواستم برگردم. کسی که از محل تبلیغ همراه من آمده بود، تا بیرون شهر بندرعباس و دروازه‏ای که ماشینهای آن طرف «لار» می‏رفتند، مرا همراهی کرد. آن روزها در آن مسیر، وسیله‏ی معمول سواری وجود نداشت و فقط ماشینهای باری، و احیانا وانت بارها، رفت و آمد می‏کردند. نیم ساعت به غروب آفتاب بیشتر نمانده بود که از میان وسایل نقلیه‏ی متعددی که عبور می‏کردند یک ماشین باری، با اشاره‏ی همراه من، متوقف شد و من، پس از خداحافظی با آن همراه مهربان، در قسمت جلوی آن ماشین قرار گرفتم.

اما به زودی متوجه شدم راننده شخص متدینی نیست و علاوه مدارک لازم ماشین را هم تماما به همراه ندارد. به همین دلیل وقتی ساختمان پلیس از دور پیدا شد، رنگش تغییر کرد! از وضع دینداری و نماز خواندن او سؤال کردم. معلوم شد با دین و نماز هم رابطه‏ای ندارد، ولی البته قرآن کوچکی را برای برکت و حفاظت جلوی خود نصب کرده بود! من از این فرصت که او خود را در معرض گرفتاری به دست پلیس می‏دید، استفاده کردم و در حالی که هوا تاریک می‏شد از او خواستم اگر قول بدهد نماز بخواند، من با توسل می‏توانم خطر مجازات تخلف از مقررات رانندگی او را به نوعی دفع نمایم. باری، راننده قول مساعد داد و در  صف طولانی اتومبیلهای باری قرار گرفت. حدود نیم ساعت طول می‏کشید که نوبت به بازرسی او برسد. من از فرصت استفاده کردم، و با توجه به اینکه با سپری کردن ماه مبارک رمضان، در خود معنویت و حال مناسبی می‏یافتم، در گوشه‏ای خلوتی کردم و با توسل به حضرت ابوالفضل علیه‏السلام رفع گرفتاری او را که خود هم به نوعی با آن شریک می‏شدم، یعنی معطلی و سرگردانی در بیابان و احساس ناامنی، از ساحت مقدس آن حضرت درخواست کردم. به هر حال، ماشینها یکی پس از دیگری بازرسی شدند و رفتند و نوبت به آن راننده رسید. اما وضع طوری به نفع او تغییر کرد که بدون به وجود آمدن مشکلی از خطر گرفتاری نجات یافت و آن را کرامت و عنایت حضرت ابوالفضل علیه‏السلام دانست. بعد از آن از سقوط در دره‏ای هم نجات یافت و از همان شب نماز خواندن را شروع کرد، و تا حدود ظهر فردا که به شهر «لار» رسیدیم، نماز خواندن را ادامه داد. ضمنا با من خوش رفتاری بسیار کرد و حتی حاضر شد در «لار» بماند که کار من انجام شود و بعد از همان مسیر مرا به «شیراز» برساند، که از او سپاسگذاری کردم و جدا شدم. 

 منبع:کرامات باب الحوایج (زندگانی حضرت ابوالفضل العباس و سی و چهار کرامت و عنایت آن حضرت) ؛ سید بشیر حسینی ؛ نسیم حیات صفحه 87 تا 89



خطبه ای دارد ابا عبدالله در روز عاشورا، در آن وقتی که از نظر ظاهر، همه امیدها قطع شده است و هر کسی باشد، خودش را می بازد. ولی این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویی آتش است که از دهان حسین بیرون می آید، این قدر داغ است.


آیا این جمله ها شوخی است؟: الا و ان الدعی قد رکز بین اثنتین بین السله و الذله، و هیهات منا الذله!
 
پسر زیاد از شمشیرش خون می چکد. پدر سفاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهر چشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مأمور کوفه شده است، خود به خود از ترس خزیدند به خانه های خودشان، چون او و پدرش را می شناختند که چه خونخوارهایی هستند. 
همین که پسر زیاد آمد به کوفه و امیر کوفه شد، به خاطر رعبی که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود، مردم از دور مسلم پراکنده شدند، اینقدر مردم مرعوب اینها بودند. 
حسین خطاب به مردم کوفه می فرماید: الا و ان الدعی ابن الدعی مردم! آن زنا زاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما قد رکز بین الثنتین بین السله و الذله (گریه استاد) می دانید به من چه پیشنهاد می کند؟ می گوید: حسین! یا باید خوار و ذلیل من شوی و یا شمشیر. به امیرتان بگویید که حسین می گوید: هیهات منا الذله حسین تن به خواری بدهد؟! (گریه استاد) آیا او خیال کرده که من مثل او هستم؟ یأبی الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت (گریه استاد) خدا می خواهد حسین چنین باشد. شما مگر نمی دانید، آن زنازاده مگر نمی داند که من در چه دامنی بزرگ شده ام؟ من روی دامن پیغمبر بزرگ شده ام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شده ام، من از سینه فاطمه شیر خورده ام (گریه استاد) آیا کسی که از سینه زهرا شیر خورده باشد، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زیاد می دهد؟! هیهات منا الذله ما کجا و تن به خواری دادن کجا؟!